تبليغاتX
میترا

mitrakh

میترا

mitrakh

http://mitrakh.blogfa.com

میترا

میترا

میترا

سلام
گاهی می نویسم.

میترا

میترا
وهم
 

وقتی تمام لحظه ها را کنار می گذاری تا مرور کنی

این ، وهم انگیزترین قصه ای می شود ، که جرعه جرعه می بلعد ت تمام

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:21 توسط میترا |
اعتراض
  

امتداد مغزها ، تا مرز جمجمه ها فراتر نمی رفت

  و سکته های نابهنگام ، نفسها را می بلعید.

 هنوز ، طلای عبادتگاه چون گوساله سامری ، طعم جاهلیت می داد

  و زمان ، انتظار موسایی دگر داشت

 تمام شب ، کودکی گرسنه در آغوش خدا ، به وجد آمده بود

 و دانه های تسبیح مادرش را خیره می شمرد

 و می دانست که تا صبح راهی نمانده ، شاید ، آنکه باید ، برسد .

 و من مبهوت مانده بودم ،

             که آیا تکه نان کودک در طلای این سقف جا نمانده است ؟

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:10 توسط میترا |
سکوت
 

 تک به تک ، قصه های کتاب را مرور می کنم

و هر بار ، نفسم بند می آید ،

وقتی به هجای خطوط نانوشته محو می مانم

آرزوهایم را میان تکه کاغذی نقش می کشم

و زندگیم را مشت کرده در دستهایم ، می بلعم

اینجا ، سکوت ، تنها کلامی است که گم می شود

وقتی ، حتی نمی دانی ، که تا چه اندازه نمی دانی ؟

  

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:12 توسط میترا |
طرح
 

 خیره چشمانی مست ، به التهاب دردی نا شناخته ، می گریستند

    و

         او ، با قدرتی دو چندان فردایش ، خدا را به تماشا می ستود .

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:2 توسط میترا |
زمزمه
 

شاید این راه ، دگر پیدا نیست

شاید این همهمه ای پنهان است

شاید آوار شود بر سر ما ، که دگر فرصت بیداری نیست .

خواب مدهوش کلام انسان ،

به شود ، زان سفر دور و درازی ،

که کسی ، زیر این زمزمه سخت رهایی ،

با تمامی سخن مدح و ثنا ، می گوید.

کاش من بودم و تو

تا که پیدایم بود ، که کجا می شود از نور خدا ، سرشاری ؟

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:51 توسط میترا |
دروغگو
 

بوی گند دروغ ، حجم شهر را پر کرده

و بغض آسمان ،

 سکوت تهوع آور ابرهای توهم را ،

 بر ذره ذره استخوان های شهر، می بارد .

بهت چشمهای از حدقه بیرون زده ، طعم یاس می گیرد

و صدای ای خدا در سینه ها حبس می شود .

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:51 توسط میترا |
کرم ابریشم
 

گاهی زمان می گذرد

وقتی سکوت ، میان لحظه های ابدیت ،

                                      درگیرمان می کند و پیله می شویم.

و ما ، هنوز نمی دانیم که اگر پیله را بشکافی

کرم ابریشمی است مرده

                                  یا

                                     پروانه ای که پرواز خواهد کرد .

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:25 توسط میترا |
دوستی
 

شوخ طبعی کودکانه اش ،

تمام بهانه ای بود که زنگ در خانه ای غریبه را به صدا در آورد و بگریزد.

اما نمی دانست اگر ،  فقط لحظه ای درنگ کرده بود

  می شد سلامی باشد برای آغاز یک دوستی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:14 توسط میترا |
عشق
 

 زیر پوسته های چرک آلوده شهری بزرگ

در شلوغی ماشین ها ، در میان ازدحام جمعیت خیابان

وحشت چشمهایی را دیدم که می ترسید.

و درست همان لحظه ، خود را دیدم ، که ترسیده بودم بارها.

و دانستم که  ، گنه کاریم

 برای تمام روزهایی که خدا بزرگمان می کرد و نمی دانستیم.

 برای تمام آ ن ندانستن هایی که گم می شد.

 و برای تمام روزهایی که خدا دوستمان داشت

 و ما قربانی ترس های نهفته ای بودیم که منعمان می کرد .

چقدر درس گرفتیم از زمان و باز یادمان رفت.

و چقدر ، دوباره می ترسم که یادم برود

تمام آنچه این روزها ، دانستم

و چقدر تنگ می شود دلم .

            باورتان می شود ؟

                    " عشق ، تنها حقیقتی است که ، واقعیت دارد . "

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:44 توسط میترا |
خسته

 

تلخ می گویم : سیاهی در سیاهی

لحظه ای قانون شب را

 در میان خلوت تکرار آدمها ،

میان واپسین دردی که می کوبد مدام از بهر استهزا،

 از حفظ می خوانم .

                                         -  نیرنگ است  -

در سکوت ِ طبل تو خالی

مدامم انتظار وهم ِ بیداری ، رنگ می بازد .

..........

.......

....

...

.

عذر می خواهم ،

                       خسته ام ، خسته !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:28 توسط میترا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا