بگذار باران ببارد
تا میان تمام نانوشته هایمان ، ردی باشد از عشق /
بگذار پلیدیهای شهر را بشوید ،
تا از هر چه بی رنگی است پاک شویم /
بگذار ، تا انتهای مرز تمام قصه ها ، سکوت را دوره کنیم
ما ، سالهاست که گنه کاریم
گناه مان ، دزدیدن تکه نانی است
که چون اشتها نداشتیم ، کپک زد /
بگذار باران ببارد ،
پاک اگر باشی ، باران زلالت می کند/
در امتداد شانه هایم ، افقی بی انتها می کشم و رو به آسمان
نم های بارانی را حس می کنم که باد بر صورتم می کوبد /
شمارش نفسهایم ، اکسیژن نابی می شود که موسیقی زندگی را
دوباره در تار و پودم می دمد /
من ، در حلولی نامعلوم ، حجم ندانستن هایم را جمع می زنم
....
از کاسه مغزم سر می رود/
و تنها ، آنقدر تاب می آورم ، که باور کنم
دنیا آبستن دانایی بزرگی است که روزی متولد خواهد شد/
سرمای بیرون بدجوری تو مغز استخونت فرو رفته ، یه گوشه پیدا می کنی و آروم می شینی . سرما بیشتر و بیشتر بهت هجوم میاره و تو ناگزیر تو خودت فرو می ری ، سعی می کنی دستات رو درون خودت فرو کنی ، شاید گرمای بدنت کمی انرژی بهت بده و این جوری درست ،شبیه کرمی میشی که خودش رو لوله کرده .
فایده ای نداره اون گرما کم کم اثرش رو از دست میده و تو که حس می کنی تمام بدنت کرخ شده ، فکر می کنی اگه فقط یه کم دووم بیاری شاید هم دما شدن بدنت با محیط بهت کمک کنه تا سرما رو حس نکنی .
کمی صبرمی کنی ، فایده نداره ، از جات بلند میشی و شروع به جستجو می کنی شاید چیزی پیدا کنی که بتونی باهاش خودت رو گرم کنی .همه جا رو می گردی ، چیزی پیدا نمیشه.
کم کم ناامید میشی ولی یه دفعه متوجه میشی که انگار سرما کمی از جونت بیرون رفته .
درسته!
جست وخیزی که کردی خون رو تو رگهات به گردش درآورده ، و همین گرمت کرده .
خوشحال میشی و حس می کنی راه حل رو پیدا کردی .تصمیم می گیری حرکت کنی ، شروع می کنی به جست و خیز و بالا و پایین پریدن .
و همین طور زیر لب زمزمه می کنی که :
کاش خورشید ، زودتر تو آسمون بالا بیاد .
من که ساکتم ، خوب این یه خبره:
The Grand Design is a popular-science book written by physicists Stephen Hawking and Leonard Mlodinow and published by Bantam Books in 2010. It argues that invoking God is not necessary to explain the origins of the universe, and that the Big Bang is a consequence of the laws of physics alone. In response to criticism, Hawking has said; "One can't prove that God doesn't exist, but science makes God unnecessary." However, when pressed on his own religious views by the BBC channel 4 documentary Genius of Britain, he has clarified that he does not believe in a personal God.
The authors of the book point out that a Unified Field Theory (a theory, based on an early model of the universe, proposed by Albert Einstein and other physicists) may not exist. The book examines the history of scientific knowledge about the universe and explains 11 dimension M-Theory, a theory many modern physicists support.
Published in the United States on September 7, 2010, the book became the number one bestseller on Amazon.com just a few days after publication. The book was published in the United Kingdom on September 9, 2010, and became the number two bestseller on Amazon.co.uk on the same day.
http://www.bbc.co.uk/news/uk-11161493
نظرتون چیه ؟
دلم می خواهد تنها سکوت کنم . همین و بس ...
حال من خوب است .
گرچه پایانی نیست ، بر هیچ سئوالی
چه کسی می داند عشق آدم * چون است ؟
واژه ها مغلوب زمان اند /
عشق آن نیست ، که هست .
عشق آن است که تو می پنداریش.
و ایمان هم .
...
و خدا هم.
پی نوشت :
* منظور حضرت آدم است .
سفید می شوم
و ازدحام تمام رنگها در بهت نا همگونی از حسرت ، جا می ماند
من ، دیگر باور می کنم
وقتی در میان تمام صورت مسئله هایم ، کم رنگ می شوی
باور می کنم که : مهم نیست ایمان بیاورم !
وقتی تمام صورتکهای دنیا در عمق چشمهایم جاری می شود ،
من ، خود مفهوم دوست داشتنم
و دیگر تو ؟!
مهم نیست ایمان بیاورم !
لحظه های متورم دعا و مزه مزه کردن طعم نورسیده کفر ،
تمام نهایتی است که حجم مرا می بلعد /
من ، میان زخمه های ناشیانه ام بر تار ، خدایی را مرور می کنم ،
که حقیقت دارد ، حتی اگر واقعیت نداشته باشد
و ساز من ، صدای ناکوک می دهد /
و باز ، میان آدمهایی
که حسرت هر روزشان ، تکرار امروز دوباره ای است ،
مات می مانم
و تمام فلسفه بافی هایم را میان قاب کوچکی ، محو می کنم .
و در مسیر باد ،
چشم هایم رو به مسافری است که لحظه های شب را عکس می گیرد .
هر بار تا ته کوچه که می روم ، نگاه می کنم
می شد این ، تمام نانوشته هایم نباشد
وعده گاه آسمان ، جان دوباره ای طلب می کند
و من ، خسته به دیوارهای اتاق کوفته می شوم
نفسهایم را میان دستهایم مچاله می کنم و زور پاهایم در نوک انگشتانم جمع می شود
و تاب این همه نادانی ، مغز استخوانم را خرد می کند
...
شاید مجال دیگری ، نفس تازه باشد