صدایی از پس تمام کوچه های شهر بیرون می زد
و تمام اقتدار زمین همین بود /
لحظه هایی که تازگی شان شربی مدام بود در پس تمام گنگی ها ،
هنوز به یاد می آمدند /
و شاید اگر نبود قصه آدمها ، باور نمی کردیم
ولی دیگر سالهاست باورمان جزئی از بودنمان شده /
لازم نیست خط به خط نوشته ها را مرور کنی
اینجا کتیبه ها به خط سیاه درشت ، نوشته شده اند
و هر بار که حلقوم گرفته زمان ، در حسرت باور کودکی هامان جا می ماند
واژه واژه ، اقتدا می کنیم و دوام می آوریم /
نذرهای گره خورده مان بر درخت ، تاریخ ملتهبی است که بیدار می ماند
و هر بار نجوای تلخی که تکرار می شود ، بودن یا نبودن ؟
و ما بر سر لوحه تمام واژه ها ،
سکوتی از خدا حک می کنیم و هنوز زنده می مانیم .
وقتی تمام لحظه ها را کنار می گذاری تا مرور کنی
این ، وهم انگیزترین قصه ای می شود ، که جرعه جرعه می بلعد ت تمام
امتداد مغزها ، تا مرز جمجمه ها فراتر نمی رفت
و سکته های نابهنگام ، نفسها را می بلعید.
هنوز ، طلای عبادتگاه چون گوساله سامری ، طعم جاهلیت می داد
و زمان ، انتظار موسایی دگر داشت
تمام شب ، کودکی گرسنه در آغوش خدا ، به وجد آمده بود
و دانه های تسبیح مادرش را خیره می شمرد
و می دانست که تا صبح راهی نمانده ، شاید ، آنکه باید ، برسد .
و من مبهوت مانده بودم ،
که آیا تکه نان کودک در طلای این سقف جا نمانده است ؟
تک به تک ، قصه های کتاب را مرور می کنم
و هر بار ، نفسم بند می آید ،
وقتی به هجای خطوط نانوشته محو می مانم
آرزوهایم را میان تکه کاغذی نقش می کشم
و زندگیم را مشت کرده در دستهایم ، می بلعم
اینجا ، سکوت ، تنها کلامی است که گم می شود
وقتی ، حتی نمی دانی ، که تا چه اندازه نمی دانی ؟
خیره چشمانی مست ، به التهاب دردی نا شناخته ، می گریستند
و
او ، با قدرتی دو چندان فردایش ، خدا را به تماشا می ستود .
شاید این راه ، دگر پیدا نیست
شاید این همهمه ای پنهان است
شاید آوار شود بر سر ما ، که دگر فرصت بیداری نیست .
خواب مدهوش کلام انسان ،
به شود ، زان سفر دور و درازی ،
که کسی ، زیر این زمزمه سخت رهایی ،
با تمامی سخن مدح و ثنا ، می گوید.
کاش من بودم و تو
تا که پیدایم بود ، که کجا می شود از نور خدا ، سرشاری ؟
بوی گند دروغ ، حجم شهر را پر کرده
و بغض آسمان ،
سکوت تهوع آور ابرهای توهم را ،
بر ذره ذره استخوان های شهر، می بارد .
بهت چشمهای از حدقه بیرون زده ، طعم یاس می گیرد
و صدای ای خدا در سینه ها حبس می شود .
گاهی زمان می گذرد
وقتی سکوت ، میان لحظه های ابدیت ،
درگیرمان می کند و پیله می شویم.
و ما ، هنوز نمی دانیم که اگر پیله را بشکافی
کرم ابریشمی است مرده
یا
پروانه ای که پرواز خواهد کرد .
شوخ طبعی کودکانه اش ،
تمام بهانه ای بود که زنگ در خانه ای غریبه را به صدا در آورد و بگریزد.
اما نمی دانست اگر ، فقط لحظه ای درنگ کرده بود
می شد سلامی باشد برای آغاز یک دوستی
زیر پوسته های چرک آلوده شهری بزرگ
در شلوغی ماشین ها ، در میان ازدحام جمعیت خیابان
وحشت چشمهایی را دیدم که می ترسید.
و درست همان لحظه ، خود را دیدم ، که ترسیده بودم بارها.
و دانستم که ، گنه کاریم
برای تمام روزهایی که خدا بزرگمان می کرد و نمی دانستیم.
برای تمام آ ن ندانستن هایی که گم می شد.
و برای تمام روزهایی که خدا دوستمان داشت
و ما قربانی ترس های نهفته ای بودیم که منعمان می کرد .
چقدر درس گرفتیم از زمان و باز یادمان رفت.
و چقدر ، دوباره می ترسم که یادم برود
تمام آنچه این روزها ، دانستم
و چقدر تنگ می شود دلم .
باورتان می شود ؟
" عشق ، تنها حقیقتی است که ، واقعیت دارد . "
